.بهترین هر آنچه هستی باش.
کتابخانه ای در آن است.
در آن کتابخانه کتابی است.
داستانی در آن است.
در آن داستان کاخی است.
شاهی در آن است.
در ............

تو... از کجا آمدي ؟؟ که يکباره قلههاي برف گرفته زندگيم را پر از گرمي و نور کردي؟
دستهايت را از کدام الماس تراشيدهاند که اينقدر شفاف و مهربان موهاي مرا شانه ميزند؟
چقدر آغوشت را کم داشتم.
از وقتي که آمدي زندگيم به جز رونق آب و روغن، رنگ عشق گرفت...انگار دوباره عاشق شدهام،
اما اين عشق، ديگر يک عشق کور نيست..
. من روزها و شبها به نگاه تو و به لبخندت فکر کردم تا صداقت تو را به اثبات برسانم.
براي من رنگ چهره ات مهم نيست.
برايم فرقي نميکند که جيبهايت پر از سيب باشد يا دست خالي به ديدارم بيايي.
فقط ميخواهم آغوش گرمت هميشه کنار سفرهام باشد.
دوست دارم حال که عشق را دوباره به خانهام راه دادهام ديگر تنها نباشم.بيا كلبه عشقم را بر روي بازوان تنومند تو بسازم و به اين قصر آرزوها افتخار كنم.
****
توي آن گهواره
خنده را كم دارد
اشك از چشمانش
مثل باران بارد...
****
پشت اين چشمانش
چندچيزي پيداست
مادر و گريه و شير
همه فكرش اينهاست...
****
عاشق پستانك
گريه هايي دارد
خنده اش شيرين است
وه!چه حالي دارد
۱۶/۴/۱۳۷۴
چي بگم؟
باز بگم دوست دارم؟
باز بگم ديوونتم ؟
عاشقتم؟
چي بگم؟
ازعشق هميشه موندگار بگم؟
يا ازآرزوهاي محال؟
عشقي که من به تو دارم هميشه موندگاره
اما رسيدن به تو آرزوي محاله
تو بمون با دل خوشيهات
من ميمونم با دلواپسيهام ...
تو بمون با عشقه هميشه موندگار ..
من ميمونم باآرزوهاي محال.
داور بر حق وبه نام خداوند ایثار و انصاف
هراس های بیهوده تا بوده همین بوده.
فرزندهای مشروط ، شب قانون وتباهی و پوچی ، بیهودگی.
و نه می رسدبه سی ، پنجاه ، هفتاد و حاصل چند فرزند و چندین نواده و این است ضمانت زندگی.
گوسفندهای آبادی بالا چه فرق دارد با آبادی پایین.
چوپان ها سر مست ، مغرور. سر شیر است پنیر هست و ماستها ترشیده وگهگاهی گرگهای دریده
ودر هر جشنی و عزایی سری بریده، من رفتم ،می روم جایز نیست.
من رفتم،من رفتم و حدیث گفتم : چوپان به از گوسفندان.آزادی به از بند.چه با لبخند چه بی لبخند

از باورهای دروغین گذشتم.از افسانه های عشق گذشتم.از خوابهای آشفته ی شبهای هراس به صبح حقیقت رسیدم.
باران غبار چشمهایم را شست من اکنون می بینم.
شبی که ندانسته نطفه ی بودنم بسته شد و تپش زندگی در قلبم به صدا در آمد.
سحرگاهی که ورودم را به دنیای معماها با گریه ای آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم تو با من بودی.
بچگی های معصوم پر از صداقت های مومن پر از قهرهای جاودان،زمانی که خوشبختی در پرواز پروانه های رنگی
وقتی که یأس زندگی با پرواز پروانه ها به هوا نرفت و خنده در چشمان مهربانت مُرد ، تو با من بودی .
لحظه ای که اولین بار ،چشم در آینه دوختم و در حیرت بودنم فرو رفتم ، تو با من بودی.
وقتی به پوچی قهرمانهای داستان ایمان آوردم و به دنبال معنای پاکی به چشمان ماه خیره شدم و تفسیر
صداقت را در کتاب زندگی دروغی یافتم،تو با من بودی.
تو با من بودی از ابتدا، از نخست،مثل سایه،مثل خواب با من بودی در من زیستی و در من رشد کردی.
خوشبختی در پرواز پروانه ها نبود و خدا در لابه لای ابرها لانه نساخته بود .
معماهای زندگی یکی پس از دیگری حل شد ، اما معماهای وجود تو بزرگتر از باور گشت.
خواب هستی یا بیداری؟رویا هستی یا هشیاری؟

به من بگو و با من بیا تا شوق را از شور ،عشق را از نور وسیب سرخ زندگی را از باغ رویاهای دور بچینم.

بربرگ سفیدی به سفیدی قلب مهربانت نقاشی کن عکس خورشید را وبر پشت پنجره ی سرد تنهایم بگذار تا بر
من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد .
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک و مهربانت نقاشی کن امواج آبی دریا را تا ماهی کوچک قلبم در آن آرامش آبی از حس بی تابی رها گردد .
نقاشی کن اسب چابک عشق را تا مرا ببرد .
ببرد به آنجایی که فقط تو باشی و من باشم و عشق ونور.برایم نقاشی کن نم نم باران را تا شوره زار خشک دلتنگی ام دشتی سر سبز گردد آشیان شقایق ها.
نقاشی کن سایبان امنیت را تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش وبنشینم.
بنشینم در انتظار تو.
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت نقاشی کن عکس خوشبختی را وبر دیوار زندگیم بیاویز .نقاشی کن کوهی بلند را تا بر قله ی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم که آه من چقدر خوشبختم.
خوشبخت.....