X
تبلیغات
پسر جهنمی

پسر جهنمی

.بهترین هر آنچه هستی باش.

سکوت، اشک تمساح ریزان خطبه می خواند!(فریاد مرد)

 

   تعطیل             تا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:43  توسط محمد  | 

انتهای عشق!!!!!!

خانه ای کوچک دارم.

کتابخانه ای در آن است.

در آن کتابخانه کتابی است.

داستانی در آن است.

در آن داستان کاخی است.

شاهی در آن است.

در ............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:41  توسط محمد  | 

آرزوی دیرینه ی من!!!!!

 

 

 

 

 

 

تو... از کجا آمدي    ؟؟ که يکباره قله‌هاي برف گرفته زندگيم را پر از گرمي و نور کردي؟

 دستهايت را از کدام الماس تراشيده‌اند که اينقدر شفاف و مهربان موهاي مرا شانه مي‌زند؟

 چقدر آغوشت را کم داشتم.

 از وقتي که آمدي زندگيم به جز رونق آب و روغن، رنگ عشق گرفت...انگار دوباره عاشق شده‌ام،

 اما اين عشق، ديگر يک عشق کور نيست..

. من روزها و شبها به نگاه تو و به لبخندت فکر کردم تا صداقت تو را به اثبات برسانم.

براي من رنگ چهره ات مهم نيست.

 برايم فرقي نمي‌کند که جيبهايت پر از سيب باشد يا دست خالي به ديدارم بيايي.

 فقط مي‌خواهم آغوش گرمت هميشه کنار سفره‌ام باشد.

 دوست دارم حال که عشق را دوباره به خانه‌ام راه داده‌ام ديگر تنها نباشم.بيا كلبه عشقم را بر روي بازوان تنومند تو بسازم و به اين قصر آرزوها افتخار كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:10  توسط محمد  | 

تار مویی لرزان!!!!

سالها پيش وقتي خدا به من يك داداشي كوچولو داده بود يك شعر گفتم....حالا داداشي من۱۲ساله  است و دفترچه شعرم رنگ و رورفته شده....شعرم را براي مسعود مي خوانم...و خاطره هاي قديمي مثل برق ازجلوي چشمم مي گذرند.

****
كودكي كوچك و ناز
او ندارد دندان
برسرش مي بينم
تارمويي لرزان

****
توي آن گهواره
خنده را كم دارد
اشك از چشمانش
مثل باران بارد...

****
پشت اين چشمانش
چندچيزي پيداست
مادر و گريه و شير
همه فكرش اينهاست...

****
عاشق پستانك
گريه هايي دارد
خنده اش شيرين است
وه!چه حالي دارد

۱۶/۴/۱۳۷۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:59  توسط محمد  | 

دلتنگی هایم!!!!

چي بگم؟

 باز بگم دوست دارم؟

 باز بگم ديوونتم ؟

عاشقتم؟

 چي بگم؟

 ازعشق هميشه موندگار بگم؟

 يا ازآرزوهاي محال؟

 عشقي که من به تو دارم هميشه موندگاره

اما رسيدن به تو آرزوي محاله

 تو بمون با دل خوشيهات

 من ميمونم با دلواپسيهام ...

 تو بمون با عشقه هميشه موندگار ..

من ميمونم باآرزوهاي محال.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 21:8  توسط محمد  | 

آزادی!!!

 

Image hosting by TinyPicبه نام خداوند بزرگ Image hosting by TinyPic

داور بر حق وبه نام خداوند ایثار و انصاف

هراس های بیهوده تا بوده همین بوده.

    فرزندهای مشروط ، شب قانون وتباهی و پوچی ، بیهودگی.

و نه می رسدبه سی ، پنجاه ، هفتاد و حاصل چند فرزند و چندین نواده و این است ضمانت زندگی.

Image hosting by TinyPicگوسفندهای آبادی بالا چه فرق دارد با آبادی پایین.Image hosting by TinyPic

چوپان ها سر مست ، مغرور. سر شیر است پنیر هست و ماستها ترشیده وگهگاهی گرگهای دریده

Image hosting by TinyPicودر هر جشنی و عزایی سری بریده، من رفتم ،می روم جایز نیست.Image hosting by TinyPic

من رفتم،من رفتم و حدیث گفتم : چوپان به از گوسفندان.آزادی به از بند.چه با لبخند چه بی لبخند

                                                          Image hosting by TinyPic آزادی به از بند.Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:7  توسط محمد  | 

قهر نکن!!

 

 

از باورهای دروغین گذشتم.از افسانه های عشق گذشتم.از خوابهای آشفته ی شبهای هراس به صبح حقیقت رسیدم.Image hosting by TinyPic

باران غبار چشمهایم را شست من اکنون می بینم.Image hosting by TinyPic

شبی که ندانسته نطفه ی بودنم بسته شد و تپش زندگی در قلبم به صدا در آمد.Image hosting by TinyPic

سحرگاهی که ورودم را به دنیای معماها با گریه ای آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم تو با من بودی.

بچگی های معصوم پر از صداقت های مومن پر از قهرهای جاودان،زمانی که خوشبختی در پرواز پروانه های رنگی

بود تو با من بودی.Image hosting by TinyPic

وقتی که یأس زندگی با پرواز پروانه ها به هوا نرفت و خنده در چشمان مهربانت مُرد ، تو با من بودی .

لحظه ای که اولین بار ،چشم در آینه دوختم و در حیرت بودنم فرو رفتم ، تو با من بودی.Image hosting by TinyPic

وقتی به پوچی قهرمانهای داستان ایمان آوردم و به دنبال معنای پاکی به چشمان ماه خیره شدم و تفسیر

صداقت را در کتاب زندگی دروغی یافتم،تو با من بودی.Image hosting by TinyPic

تو با من بودی از ابتدا، از نخست،مثل سایه،مثل خواب با من بودی در من زیستی و در من رشد کردی.

قهرمان ها در چشمان من مردند.Image hosting by TinyPic

صداقت در دستان دو رویی له شد.Image hosting by TinyPic

خوشبختی در پرواز پروانه ها نبود و خدا در لابه لای ابرها لانه نساخته بود .Image hosting by TinyPic

معماهای زندگی یکی پس از دیگری حل شد ، اما معماهای وجود تو بزرگتر از باور گشت.Image hosting by TinyPic

به من بگو کیستی تو؟چیستی تو؟Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

خواب هستی یا بیداری؟رویا هستی یا هشیاری؟Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

به من بگو و با من بیا تا شوق را از شور ،عشق را از نور وسیب سرخ زندگی را از باغ رویاهای دور بچینم.Image hosting by TinyPic

                                                 به من بگو.....Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:29  توسط محمد  | 

صدام کن!

 

 

بربرگ سفیدی به سفیدی قلب مهربانت نقاشی کن عکس خورشید را وبر پشت پنجره ی سرد تنهایم بگذار تا بر

من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد .

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک و مهربانت نقاشی کن امواج آبی دریا را تا ماهی کوچک قلبم در آن آرامش آبی از حس بی تابی رها گردد .

نقاشی کن اسب چابک عشق را تا مرا ببرد .

ببرد به آنجایی که فقط تو باشی و من باشم و عشق ونور.برایم نقاشی کن نم نم باران را تا شوره زار خشک دلتنگی ام دشتی سر سبز گردد آشیان شقایق ها.

نقاشی کن سایبان امنیت را تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش وبنشینم.

بنشینم در انتظار تو.

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت نقاشی کن عکس خوشبختی را وبر دیوار زندگیم بیاویز .نقاشی کن کوهی بلند را تا بر قله ی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم که آه من چقدر خوشبختم.

خوشبخت.....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:19  توسط محمد  |